خاطره ی یه روز بدون مختاری!!!
قرارمون ساعت 30/5 صبح بود سر مکان همیشگی. ساعت 5 از خواب بیدار شدم بلافاصله زنگ زدم حسین(موسوی) بیدارش کردم.قرار شد ساعت 20/5 برم دم خونشون. نمازم رو خوندم بعدش شروع کردم به آماده کردن وسایل – زیرانداز ، کتری ، نوشابه ، قاشق ، بشقاب ، وسایل آتیش و ... – ساعت شد 30/5 و من هنوز راه نیفتاده بودم.حسین زنگ زد خونمون :«کجایی پس؟»بلافاصله راه افتادم رفتم دم خونه ی حسین اینا.قرار بود پسرخاله اش که مهندس صنایعه – و به قول خودش مدرکش به درد لای جرز دیوار هم نمی خوره-باهمون بیاد.اسمش سجاده.سرتون رو درد نیارم راه افتادیم و رأس ساعت مقرر ! رسیدیم سر قرار.(خوب البته رأس ساعت هم که نه،ساعت 50/5 ) راستی یادم رفت بگم که طرف دیگه ی قرارمون احمد و ابَل (ابولفضل)بودند.که ابَل می خواست با مادرش اینا بره دربند ،برای همین با ما نیومد.آخه خیلی عشق دربند داره. نمی دونم چی تو این دربند دیده که هر وقت حرف کوه بیاد می گه بریم دربند.
شدیم 4 نفر و به راه افتادیم.سوار اتوبوس شدیم.از مسیری که ما می رفتیم باید دو بار سوار اتوبوس می شدیم.صحبت رو زیاد نکنم که بالاخره بعد از حدود 45 دقیقه رسیدیم میدون تجریش.از اونجایی که ما شب قبلش ساعت 8-30/8 تصمیم کوه رفتن گرفته بودیم و بچه ها هم که بزنم به تخته همیشه پایه اند، برای نهار چیزی نتونستیم گیر بیاریم.صبح رفتیم تو بازار تجریش ببینیم چیزی می شه برای نهار پیدا کرد یا نه. از شانس خوب ما ! همه مغازه ها کرکرشون پایین بود.خوب البته حق هم داشتند چون ساعت حول و حوشه 7 صبح بود اونم روز جمعه که معمولا ما ایرانی ها دوست داریم تا ظهر بخوابیم. منتظر شدیم ولی خبری نشد.به جز نونوایی و بقالی و چند تا دست فروش که فقط هم انگور عسگری می فروختند کسی کاسب نبود.حوصلمون سر اومد . گفتیم بریم از همین انگور بخریم با یه کم پنیر .نون هم که می شد پیدا کرد.نهار،نون و پنیر و انگور بزنیم.داشتیم با فروشنده انگور سر قیمت چونه می زدیم که چشممون افتاد به یه مغازه ی کله پزی.بَه بَه بَه .«حلیم بوقلمون داغ ، سمنوی اعلا».این جمله رو روی شیشش نوشته بود.خوب اگه شما جای ما بودید چی کار می کردید.این بوی حلیم و دارچین و ... نذاشت کارمون رو بکنیم. بی خیال چونه زدن شدیم رفتیم تو مغازه کله پزی.فروشنده یه ظرف تقریبا یک کیلویی حلیم برامون کشید و روش هم دارچین و شکر و روغن داغ ریخت ، گذاشت تو مشمع ،حساب کردیم اومدیم بیرون رفتیم سوار ماشین شدیم که با اجازتون بریم درکه.
دفعه پیش که رفته بودیم درکه برمی گرده به تابستون سال 84 که نزدیک به 10 نفر از بچه های حاج اصغر پا شدیم با همه امکانات رفتیم درکه.جاتون خالی رفتیم پایین یه آبشار و خلاصه خیلی خوش گذشت .که داستان اون هم خوندنیه ، من تا اون موقع یه همچین سفری نرفته بودم.خواستیم این دفعه هم بریم نزدیکه همون آبشاره ولی زیاد به راه آشنا نبودیم.حدود 2 ساعت رفتیم بالا ، دیگه داشتیم از گرسنگی پس می افتادیم مجبور شدیم یه جا همون طرفا کنار رودخونه که جای بدی هم نبود، بشینیم.جای ساکت و خلوتی بود. هر کی مسئول یه کاری شد.قرار شد من بساط آتیش رو راه بندازم،احمد هم رفت زیراندازی رو که من آورده بودم باز کرد و حسین هم یه دفعه از فرط خستگی ولو شد رو زیرانداز ، سجاد هم گرفت تخت خوابید.خلاصه همه دست به دست هم دادیم!!! تا من آتیش رو با هزار زحمت روشن کردم.کتری رو گذاشتیم روش.آتیشمون زیاد پر زور نبود .زود خاموش می شد.یه دفعه سجاد که بچه ایلامه غیرتی شد!اومد که آتیش رو سر و سامون بده.کلی زور زد آخرش هم نتونست آتیش رو بهتر کنه .خلاصه با همون آتیش چای رو آماده کردیم ،رفتیم سراغ حلیم.نمی خوام دلتون رو آب بندازم ولی عجب حلیمی بود.خیلی چسبید.
بعد از صبحونه هیچ چی مثل آب تنی اون هم توی اون آب خنک نمی چسبید.تقریباً یه یک ساعتی آب تنی کردیم.سجاد هنوز خواب بود.بذارین همین جا واستون بگم که هم حسین ، هم سجاد جفتشون لُر هستند.اینو گفتم که با روحیه ی اونها آشنا بشین. نمی دونم چه حالی بهتون دست می ده وقتی از فرط خستگی خوابتون بُرده باشه ،یه دفعه یه نفر (مثل حسین) بیاد یه پارچ آب یخ خالی کنه رو کل هیکلتون؟بی چاره سجاد.مثل اینکه مارگزیده باشدش از جا پرید.(به این می گن شوخی شهرستانی)
...
لباسامون رو پهن کردیم رو یه دونه تخته سنگ که خشک بشه.
بعد از اینکه حسابی از آب تنی خسته شدیم.حسین پیشنهاد داد یه کم بریم بالاتر ببینیم چه خبره.رفتیم (البته رفتیم که نه،فقط حسین رفت.چون من و احمد هر کاری کردیم نتونستیم بیشتر از 10 -12 متر بالا بریم،راهش خیلی شیب داشت و همش هم از شن بود) من و احمد داشتیم چرت و پرت می گفتیم که دیدیم یه صدایی می آد.بالا رو نگاه کردیم دیدیم حسین داره صدا می زنه : من آبشار رو پیدا کردم بیاین بالا.دویدیم رفتیم سجاد رو بیدار کردیم و راهی شدیم.یه 10 دقیقه ای تو راه بودیم .عجب آبشاری بود.بلند،پایینش هم اونقدر آب جمع شده بود که راحت می تونستی توش شنا کنی.لباسامونو کندیم رفتیم زیر خودِ خودِ آبشار.اونقدر آبش سرد بود که بدن آدم زیرش دوام نمی آورد ولی حسین از اول تا آخر تو آب بود!!! یه 5/0 ساعتی هم اینجا بودیم تا خواستیم حرکت کنیم برگردیم باز هم از شانس خوب ما!شروع کرد بارون گرفتن.ما هم کم نیاوردیم مثل فشنگ شروع کردیم دویدن در عرض کمتر از 45 دقیقه مسیری رو که اومدنا تو 5/2 اومده بودیم طی کردیم.هی می خوام اینو نگم ولی نمی شه.وقتی داشتیم می اومدیم بالا سجاد ،یه کم لواشک خریده بود (مِلِچ مِلِچ )خیلی ملس بود-الآن که دارم اینو می نویسم آب از لب و لوچه ام راه افتاده چه برسه به اون موقع-از اول پایین اومدن شروع کردیم خوردن تا وقتی رسیدیم به می نی بوس.چشتون روز بدنبینه.یه صف 20-30 متری درست شده بود برای می نی بوس.حدود 5/0 ساعت هم اونجا معطل شدیم ، بالاخره می نی بوس اومد سوار شدیم رفتیم میدون تجریش.تو صف اتوبوس بودیم (که نمی خوام بگم اون هم دست کمی از صف می نی بوس نداشت) دیدیم ای بابا ! یکی داره از اون اول صف میاد.فکر می کنین کی بود؟بَـــــــــــــــــــــله.کسی نبود جز ابَل.اگه یادتون باشه گفتم که ابَل می خواست با خانواده اش بره دربند. حالا داشتند از دربند بر می گشتند.البته خوب شد چون اگه مخی نبود نمی دونستیم این همه معطلی رو چه جوری سر کنیم(به کی بخندیم!!)
اینم از درکه رفتن ما.ببخشید ،دوربین با خودمون نبرده بودیم که عکس بگیریم و الّا عکس هاش هم می ذاشتم
این وبلاگ توسط فارغ التحصیلان دبیرستان نمونه دولتی حاج اصغر تهیه شده و هدف آن نزدیک نمودن فارغ التحصیلان و دانش آموزان این مدرسه به یکدیگر است.